مک فارلین کیست؟
عباس سليمينمين مدير دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران به علي شكوهي كه در دفاع از خاطرات آقاي اكبر هاشمي
رفسنجاني و عليه نقد سليمينمين مقالهاي منتشر كرده بود، بهطور مكتوب پاسخ داد.
به گزارش رجانيوز، متن زير بخش دوم و پاياني پاسخ است كه مشخصاً به موضوع مكفارلين ميپردازد. بخش اول اين پاسخ ناظر به سياست هاشمي در مورد پايان جنگ و تناقض آن با استراتژي امام راحل بود.
بخشهايي كه با رنگ قرمز جدا شده، مربوط به نقد آقاي شكوهي است كه سليمينمين از او با عنوان فردي كه از بعد از انتخابات دهم ناگهان مدافع هاشمي شده، ياد ميكند و بخشهاي با رنگ سياه برجسته، اهم نكات اين پاسخ است.
3- آقاي علي شکوهي در چندين فراز تعبير بدبيني صاحب اين قلم را به خاطرهنگاري آقاي هاشميرفسنجاني به کار برده و آن را به مثابه خطايي فاحش عنوان کرده است. هرچند اينجانب عدم خوشبيني خود را به صحت برخي روايات آقاي هاشمي از وقايع مهم تاريخ انقلاب کتمان نميکنم، اما همواره تلاش کردهام اين شناخت را در نقد و بررسي آثار ايشان دخالت ندهم. نکتهسنجي و نپذيرفتن برخي روايات که با عقل و منطق سازگاري ندارد به معني برخورد از موضع بدبينانه نيست؛ البته در ادامه به مصاديق اينگونه روايات بهويژه در مورد ماجراي مکفارلين خواهم پرداخت. پيش از آن لازم است دلايل تسليم محض روايات آقاي هاشمي نبودن را مرور کنيم.
بهطور قطع خاطرات آقاي هاشمي با وجود اهمیت زياد آن هرگز به تنهايي مورد استناد تاريخ پژوهان و مورخان نخواهد بود، بلکه به شيوه تطبيقي و بسيار موشکافانه بررسي خواهد شد، اما جمعي خاطرات مکتوب شخصيتهايي چون آقاي هاشمي را بدون کم و کاست جزو منابع متقن تاريخ ميدانند. در برابر اين ديدگاه بايد خاطرنشان ساخت ضمن اين که نميتوان چنين رواياتي را کماهمیت پنداشت، اما در عين حال چنين اعتباري منوط به شروطي است. قبل از هر نکتهاي به اين امر بايد عنايت شود که ميزان وثوق روايات، مستند به راوي آن است و طبعاً متأثر از ويژگيها و خصوصيات راوياند؛ لذا تاريخپژوهان ابتدا شناخت خود را از شخصيت و چارچوبهاي فکري راوي سامان ميبخشند تا بتوانند قضاوتي کلي راجع به گفتههاي وي داشته باشند و پس از دستيابي به يک ارزيابي کلان، در جزئيات نقل قولهاي آن روايتگر تأمل ميکنند. در اين وادي آنچه هرگز از چشم محققان پوشيده نميماند، تمايلات و گرايشهاي روايتکننده خاطرات است و اين که آيا اين گرايشها بر بيان خاطراتش تأثيرگذار است يا خير. يکي از شاخصها براي محک زدن، چگونگي انسجام و هماهنگي ميان اجزاي خاطرات خواهد بود. اگر روايتگر در صدد برآيد تا بعضاً گرايشها و تمايلات خويش را بر رخدادهاي تاريخي حاکم و مسلط سازد، يا تغيير و تحولات فکرياش را در پهنه تاريخ بسط دهد، بلاشک دچار تعارضاتي خواهد شد. براي نمونه، در يک بررسي نه چندان عميق، خوانندگان خاطرات سالهاي گذشته آقاي هاشمي نوعي عدم انسجام را حول ادعاي موافقت با حذف شعار "مرگ بر آمريکا" شاهد بودند و به همين دليل واکنشهايي بروز کرد و آقاي هاشمي را وادار ساخت در مصاحبهاي به آن پاسخ گويد: «س- بعضي از خاطرات شما خبر واحد است؛ مثل مطلب مربوط به حذف شعار مرگ برآمريکا که اخيراً بحث آن داغ بود. ج- اين مسئله خبر واحد نيست؛ آيتالله خامنهاي و آيتالله موسوياردبيلي و مهندس موسوي در آن جلسه بودند. در جلسه سران تصميم گرفتيم و به امام گفتيم و امام دستورش را به صداوسيما داده بودند. منتها اوايل به اين شکل بود که مردم اين شعار را بدهند و صداوسيما پخش نکند. به علاوه در خاطرات سال 1362 هم اين مطلب بود که کسي اعتراض نکرد. ظاهراً وقتش الان بود که اعتراض کنند! در خصوص خبر واحد هم خاطرات فراواني با امام دارم که کسي جز من و ايشان نبود» (همشهري ماه، شماره هجدهم، بهمنماه 86، ص13)
اين ادعا صرفاً توسط آقاي هاشمي در خاطرات سال 63 مطرح شد و در اين مصاحبه مورد تأکيد قرار گرفت البته با قيد "منتها اوايل" جهتگيري مطلوب شخصيتي را مييابد که مواضع کارشناسانه خاصي در ارتباط با آمريکا داشته است. آيتالها خامنهاي در پي انتشار اين مصاحبه در يکي از ديدارهاي هفتگي خود در پاسخ به سئوالي اين ادعا را تأييد نکردند. علاوه بر اين، مقايسه ساده مطلب طرح شده در دو سال متمادي (63و62) تعارضات قابل تأملي را پيش روي محقق قرار ميدهد. روايت ايشان از سال 63 که با اعتراض برخي محافل سياسي و رسانهاي مواجه شد اينگونه است: «[آقاي امام موسوي] نماينده شوشتر هم آمد و پيشنهاد قطع شعار مرگ بر آمريکا و شوروي را ميداد. گفتم به طور اصولي تصميم گرفتهايم. امام هم موافقت کردهاند و منتظر فرصت هستيم.» (به سوي سرنوشت، خاطرات سال 63، آقاي هاشميرفسنجاني، نشر معارف انقلاب، چاپ 84، ص174) در اين فراز، راوي محترم در سال 63 چنين عنوان ميدارد که سياستي بهطور اصولي و کلي براي حذف اين شعار اتخاذ شده، اما بايد منتظر فرصت يعني احتمالاً فراهم شدن شرايط اجتماعي آن بود، حال آنکه با مرور بر خاطرات سال 62 مشخص ميشود که در جلسه مورد اشاره، هدف صرفاً تعيين سياست براي رسانه ملي بوده است که امام نيز دستور آن را به صداوسيما داده بودند و عملي نيز شد: «احمدآقا تلفن کرد و اطلاع داد که با پيشنهاد قطع شعار "مرگ بر آمريکا و مرگ بر شوروي" از رسانههاي دولتي موافقت کردهاند و پذيرفتهاند که بگوييد به امر امام قطع شده است.» (آرامش و چالش، کارنامه و خاطرات سال 62 هاشميرفسنجاني، نشر معارف انقلاب، چاپ 82، ص24)
علت اين که روايت آقاي هاشمي در سال 62 هيچ واکنشي را به دنبال نداشت، به استنباط عموم از اين روايت در زمان انتشار آن (سال 82) باز ميگردد؛ زيرا برداشت همگان، به درستي آن بود که مسئله مورد اشاره به تعيين سياست براي رسانه ملي محدود ميشود. از آنجا که اقتضاي رسانه ملي رعايت اصل اختصار در پيامرساني است، امام با پيشنهاد حذف شعارهاي بسيار طولاني که گاهي در طول خطبههاي نماز جمعه هنگام سخنرانيهاي مسئولان عالي رتبه به کرات در مقام تأييد اظهارات خطيب تکرار ميشد، موافقت کردند. اما در خاطرات سال 63 معلوم نيست به چه دليل دامنه شمول موضوع گسترش مييابد و بهگونهاي عنوان ميشود که گويا بايد مترصد فرصت براي فراهم آمدن زمينه پذيرش اجتماعي و سياسي آن بود. اين تناقضگويي زماني بيشتر مکشوف ميشود که اهل تحقيق، اين فراز از خاطرات سال 63 آقاي هاشمي را نيز مورد تأمل قرار دهند: «آقاي دكتر ولايتي آمد. درباره سفر آيندهام به ژاپن و چين مذاكره كرد. گفتم در نيمه اول سال 1364 قرار بگذاريد. وقتي كه پيروزي در جنگ را كسب نموديم، براي سفر مناسبتر است. درباره تحسين روابط با فرانسه و شوروي هم صحبت شد؛ موافق هستم. همچنين گفتم: نظر من اين است كه در صورت پيروزي در عمليات، امام دستور بدهند كه شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر شوروي از موضع قدرت، حذف شود.» (به سوي سرنوشت، خاطرات سال 63، آقاي هاشميرفسنجاني، نشر معارف انقلاب، چاپ 84، ص526) در اين فراز راوي محترم به صراحت اذعان ميدارد که پيشنهاد حذف عمومي اين شعار مربوط به شخص ايشان است و ربطي به سران قوا ندارد. حال اينکه خدمت امام طرح ميشود يا نه اطلاعي در دست نيست، اما از آنجا که تغييري در مواضع انقلاب در اين زمينه ايجاد نشد، و حتي به علت فزوني يافتن خصومت آمريکا با استقلال اين مرز و بوم هم در زمان امام اين شعار در مواضع سياسي ملت ايران، هر روز پررنگتر گشت و هم در دوران رهبري آيتالله خامنهاي، نشان از آن دارد که هرگز تمايل آقاي هاشمي مورد قبول رهبري واقع نشده است. در اين زمينه از يک نکته نبايد غفلت کرد و آن پيشنهاد تغييرات سياسي کلان در مواضع کشور بعد از يک عمليات موفق است. بهحسب ظاهر بين يک عمليات موفق و مسئله حذف اين شعار محوري نظام نبايد رابطهاي وجود داشته باشد. دستکم توفيق ايران در جبهه نظامي بايد ما را در مواضع بر حق سياسيمان راسختر ميکرد. پس حذف شعار ضداستکباري انقلاب اسلامي به دنبال يک پيروزي بزرگ به چه معني است؟ در ادامه در بحث مکفارلين به اين موضوع باز ميگرديم و توجه بيشتري به آن معطوف خواهيم داشت. اکنون با مشاهده چنين تناقضاتي در خاطرات آقاي هاشمي آيا نبايد به محقق تاريخ حق داد نسبت به روايات ايشان چندان خوشبين نباشد؟ به نظر ميرسد راوي محترم به عنوان يک شخصيت سياسي پيچيده در کنار غامضگويي و پرهيز از شفافسازي در مورد مسائلي که مستقيماً به وي مرتبط است، تلاش دارد ديدگاههاي خود را بر تاريخ مسلط کند و آن را فرا گير بنماياند. قطعاً مطالعه در منابع مختلف، افرادي چون آقاي علي شکوهي را نيز که روايات شخصيتهاي برجستهاي چون آقاي هاشمي را عين تاريخ ميپندارد، مجاب خواهد ساخت.
4- آقاي علي شکوهي در مقام تحليل موضوعات به خود اجازه ميدهد از جملاتي نظير "چنين به نظر ميرسد" استفاده کند، اما براي ناقد خاطرات آقاي هاشمي چنين حقي را قائل نيست. با وجود اينکه در مورد بحث مکفارلين در ابتداي نقد تأکيد شده که به دليل منتشر نشدن همه اسناد، اظهارنظرها پيرامون اين رخداد مهم بيشتر مبتني بر استنباط و تحليل است، بنا را بر به سخره گرفتن گذاشته و چنين مينگارد:
«...با اين مقدمات كلي از ماجراي موسوم به مكفارلين، به سراغ نقد نظرات آقاي سليمينمين در اين زمينه ميرويم. اهداف دوگانه يا چهارگانه؟ آقاي سليمينمين ضمن اشاره به اين نكته كه به دليل منتشر نشدن همه اسناد و خاطرات اين ماجرا، نميتوان قضاوت و ارزيابي دقيقي ارائه داد و اكثر اظهارنظرها پيرامون آن، مبتني بر استنباطات و تحليل است، مينويسد: «به طور كلي بايد براي نزديك شدن به واقعيت، اقداماتي را كه به نوعي با آمريكاييها ارتباط پيدا ميكرد به چهار بخش متمايز از يكديگر تقسيم نمود: 1- تهيه تجهيزات نظامي آمريكايي از بازار سياه اين كشور و دلالان 2- مذاكره غيرمستقيم با آمريكاييها براي دريافت تسليحات در قبال كمك به آزادي گروگانهاي آمريكايي در لبنان 3- رسيدن به نوعي تفاهم با آمريكا براي پايان بخشيدن به جنگ از طريق مذاكره سياسي 4- تلاش براي عادي كردن روابط فيمابين دو كشور. قرائن و شواهد به وضوح حكايت از آن دارند كه همه مسئولان نظام در جريان جزئيات برنامهها حول دو محور اوليه بودهاند، اما اين مسئله محل مناقشه است كه آيا در ارتباط با اقدامات حول دو موضوع ديگر نيز هماهنگيهاي لازم بين سران نظام وجود داشته است يا خير؟ نامه معروف آقاي ميرحسين موسوي به امام خميني(ره) كه طي آن به صراحت از اينكه در جريان سفر مكفارلين قرار نگرفته ابراز گلايهمندي ميكند، حكايت از بياطلاعي رئيس قوه مجريه دارد و وي قطعاً با توجه به مواضع سياسياش به طريق اولي در جريان تلاشها حول محور چهارم نيز نبوده است. رياستجمهوري وقت كه در آن زمان وفق قانون اساسي نقش هماهنگي بين قوا را به عهده داشته نيز در جريان فعاليتها حول اين دو محور نبوده است و رئيس شوراي عالي قضايي هم؛ زيرا ايشان علاوه بر اينكه حساسيت ويژه در مورد اين موضوعات نداشتند صرفاً در جريان آنچه در جلسه سران مطرح ميشد قرار ميگرفتند.» (ص 57) به نظر نگارنده، تمامي خطاهاي تحليلي آقاي سليمينمين در اين ماجرا، به همين قضيه برميگردد كه وي براي مخالفت با آقاي هاشمي رفسنجاني و متهم كردن ايشان به داشتن رابطه پنهاني با آمريكاييان براي تجديد رابطه، دو هدف را به صورت دلبخواه به اهداف اين ماجرا افزوده و چون دلايل عيني و قابل اعتنايي در اين زمينه وجود ندارد، به دليلتراشي مبادرت كرده است.»
در نقد مورد نظر ضمن تأکيد به تحليلي و استنباطي بودن آنچه در زمينه مکفارلين بيان ميشود، قرائن و شواهدي به عنوان پشتيباني کننده برداشتها از اين رخداد عرضه شده است. فرض کنيم هيچ کدام از قرائن و شواهد ذکر شده محل اعتنا نبوده است. دستکم يک مورد از قرائن دال بر عمل نکردن آقاي هاشمي در چهارچوب تصميم سران قوا و پيگيري مسائلي به صورت پنهاني وجود دارد و آن نامه اعتراضآميز محرمانه آقاي ميرحسين موسوي به امام در اين زمينه است. به چه دليل آقاي شکوهي نه وجود چنين نامهاي را تکذيب ميکند و نه برداشت خود را از آن ابراز ميدارد؟ فرض کنيد ايشان از مواضع آيتالله منتظري، آيتالله خامنهاي و ديگر رؤساي قوا مطلع نباشند اما آقاي ميرحسين موسوي که رسماً خدمت امام از پنهانکاريهاي رياست محترم مجلس وقت شکوه ميکند، آيا همين نامه بدين معني نيست که آقاي هاشمي مسائلي را که به اعتقاد اينجانب مربوط به جلب نظر آمريکاييها به استراتژي خود در جنگ و ترميم روابط فيمابين بوده، در جلسات سران مطرح نميساخته است؟ اگر موضوع آنگونه که راوي محترم در کتاب خود مدعي است و آقاي شکوهي آنرا عين حقيقت عنوان ميکند بوده به چه دليل برخي از سران قوا نجيبانهتر اعتراض و گلايه خود را ابراز ميدارند تا مورد سوءاستفاده دشمن قرار نگيرد و برخي نيز رسماً به آنچه پنهان از آنها صورت گرفته معترض ميشوند؟ اينکه مصالح کلان کشور در آن زمان حکم ميکرد که صرفاً به انگيزههاي آمريکا در اين ماجرا بپردازيم بدان معني نيست که سالها بعد نيز در بررسيهاي تاريخي به همانگونه عمل کنيم. متأسفانه معلوم نيست چرا آقاي علي شکوهي به عنوان مدعي صاحب نظر بودن تلاش ميکند در آنچه همان زمان از سوي آقاي هاشمي مطرح شد، متوقف بماند:
«سليمينمين در نقد خود ميپذيرد كه آمريكا از سر استيصال، خواستار برقراري رابطه با ايران بود، اما براي متهم كردن آقاي هاشمي كه هدف اصلي نقد اوست، مدعي ميشود: «...به طور مشخص اين ابراز تمايل آمريكاييها براي تجديد روابط با ايران به پشتوانه مواضع جرياني در داخل ايران طرح ميشد كه آنان را ميانهروهاي داخل نظام ميناميدند. آيا ابراز تمايل جريان مورد بحث براي ترميم روابط با آمريكا يك تاكتيك فريب به منظور دريافت سلاح و تجهيزات جنگي بود؟ برخي مستندات، مؤيد اين امر است كه اعتقاد به برقراري روابط با واشنگتن به هيچوجه فريب نبوده است. اين كه آمريكاييها در مساله مكفارلين، اصل را بر تغيير موضع ايران نسبت به خود قرار دادهاند، براساس تشخيص دقيق گرايشهاي موجود در ميان شخصيتهاي مختلف بعد از امام است.» (ص 58) در اين باره طرح نكاتي را ضروري ميدانيم: 1- همانگونه كه قبلا گفته شد اميدوار كردن آمريكا به احتمال رسيدن به برخي از اهداف، استراتژي فرعي جمهوري اسلامي بود كه رئيسجمهور وقت (رهبري كنوني) آن را در جلسه سران مطرح كرده و مبناي رفتار مسوولان در مذاكره با آمريكاييان بود. 2ـ هيچ مستندي وجود ندارد كه اعتقاد به برقراري روابط با واشنگتن، چيزي جز فريب كاخ سفيد باشد. مستندات ادعايي آقاي سليمينمين را بهزودي مورد نقد قرار خواهيم داد. 3ـ آقاي هاشمي رفسنجاني در سالهاي 61 تا 67 در رديف ميانهروهاي درون حكومت قرار نداشت بلكه در حوزههاي مختلف به عنوان يك روحاني متمايل به طيف چپ تصور ميشد. ميانهروهاي متمايل به ارتباط با آمريكا را ديگراني تشكيل ميدادند كه نام بردن از آنها، ضرورتي ندارد. آقاي هاشمي از سال 67 به بعد به عنوان يك ميانهرو قلمداد شد. 4ـ فرضا كه آمريكا به توهم وجود يك طيف ميانهرو در درون حكومت، بحث رابطه با ايران را مطرح كرده باشد آيا اين به معناي درستي برداشت اين كشور است؟»...
آقاي هاشمي به عنوان يک سياستمدار واقعگرا، به زعم آقاي علي شکوهي ميانهرو نبوده، بلکه در آن سالها فردي چپگرا بوده است. اما آنچه مسلم است آمريکاييها باب مراوده را با وي ميگشايند. ولو اينکه تصور کنيم واشنگتن در تشخيص جريان ميانهرو در ايران (به معني غربي آن) اشتباه کرده باشد، در يک مسئله ترديدي نيست که آقاي هاشمي رفسنجاني بدون هماهنگي با ساير سران قوا مواضعي اتخاذ ميکند كه اين امر موجب اميدواري سردمداران کاخ سفيد براي نفوذ به داخل جبهه انقلاب ميشود. گزارش سري کسينجر به رئيسجمهور آمريکا نشان ميدهد که اين کشور به صورت گستردهاي براي ايران بعد از امام برنامهريزي کرده بود و تماس با اطرافيان رياست مجلس بر همين اساس صورت ميگيرد: «بنا به گزارش نشريه فارين ريپورت چاپ لندن، در گزارش سري کسينجر به ريگان ضرورت گشودن کانالهاي ارتباط مستقيم و غيرمستقيم براي مذاکره با ايران مورد تاکيد قرار گرفته است و ريگان براساس همين توصيه براي برقراري رابطه آمريکا با ايران اقدام کرده است. طبق نظر کسينجر، در صورتي که يک جناح ميانهرو و قدرتمند مايل به گفتگو با آمريکا در بين رهبران ايران وجود نداشته باشد، هيچگونه پيوند و مصالحهاي ميان دو کشور برقرار نخواهد شد. بر پايه همين ملاحظه، آمريکاييها مذاکرات محرمانهاي را از طريق يک ميانجي در لندن آغاز کردند و اميدوار بودند با بهرهبرداري از اختلاف نظر ميان جناحهاي سياسي ايران با ارائه امتياز به ميانهروها براي تحکيم موقعيت آنها تلاش نمايند.» (خبرگزاري جمهوري اسلامي، بولتن گزارشهاي ويژه محرمانه، شماره 231، تاريخ 15/8/1365) همچنين اين نظريه پرداز برجسته آمريکايي طي تحليلي که در اسفند 1364 در روزنامه واشنگتن پست منتشر شد، نوشت: «غرب بايد از شکست عراق جلوگيري کند، اما نه به نحوي که ايران از هم بپاشد. ايران يکپارچه که سياست ملي معتدل را دنبال کند با منافع غرب هماهنگي خواهد داشت. سياست منزوي کردن ايران تا موقعي درست است که تهران توسط متعصبهاي توسعهطلب رهبري شود لذا آمريکا بايد دروازهها را به تهران نبندد، اگر يک جو واقعيتگرايي بر تهران حکمفرما شود، به عقيده من سياست عاقلانه آمريکا بايد دو طريق را به موازات هم بپيمايد. ايستادگي در برابر توسعهطلبيهاي ايرانيها همگام با برقراري يک رابطه سازنده، آنگاه که واقعيتها خودشان را نشان بدهند.»
براساس اين اظهارات و مستندات فراوان ديگر، آمريکا براي نزديک شدن به جرياني در داخل ايران برنامهريزي گستردهاي کرده بود. هرچند آقاي علي شکوهي مدعي است که آقاي هاشمي در آن ايام ميانهرو نبوده و چپگرا محسوب ميشده است، اما قطعاً اين واقعيت را نميتواند ناديده بگيرد که آقاي هاشمي تز صلح با صدام را دنبال ميکرد، در حالي که امام به صراحت به استراتژي جنگ تا سقوط صدام معتقد بود. آيا درک اين معنا که کدام يک از اين دو تز براي غرب مطلوب بود نياز به انديشيدن فراوان دارد؟! وزير خارجه ژاپن در ديدار با طارق عزيز که در نيمه دوم سال 1363 صورت گرفت با اشاره به اختلافنظرهاي مسئولان عاليرتبه ايران در مورد جنگ ميگويد: «در ايران دو گروه سرسخت و ميانهرو و با دو عقيده مختلف وجود دارد. دسته دوم که اميدوار است جنگ از راههاي صلحآميز پايان يابد، براي برقراري صلح به ژاپن و کشورهاي غربي نزديک شده است و ژاپن فکر ميکند تشويق گروه ميانهرو در ايران ميتواند به پايان يافتن جنگ منتهي شود.» (عمليات خيبر و پيامدهاي جهاني آن، آبان 1363، روابط عمومي فرماندهي کل سپاه، ص22) اطلاع يابي از نظرات آقاي هاشميرفسنجاني در مورد جنگ در پايان سال 63 در همه محافل سياسي بينالمللي فراگير ميشود، بهگونهاي که در گزارش کميته روابط خارجي آمريکا نيز انعکاس مييابد: «بعضي از رهبران اصلي ايران به اين نتيجه رسيدهاند که هزينه ادامه اقدامات نظامي بيش از حد زياد است. ترديد ايران در شروع يک حمله به بصره تا اندازهاي نشان دهنده اين نگرش است...» (گزارش کميته روابط خارجي سناي امريکا، ترجمه خبرگزاري جمهوري اسلامي، ديماه 1363، ص48) نويسنده محترم کتاب "آغاز تا پايان" نيز در اين زمينه معتقد است: «در ادامه تلاشهاي سياسي و ديپلماتيک، سفر آقاي هاشمي به سوريه و حل معضل گروگانگيري هواپيماي آمريکايي تي دبليو (T.W) و سپس اظهارات ايشان در سفر به چين و ژاپن درباره ابعاد رابطه با آمريکا بسيار مورد توجه قرار گرفت. برابر شواهد و قرائن موجود زمينه شکلگيري ماجراي موسوم به مکفارلين و برقراري رابطه پنهاني ميان ايران و آمريکا نيز از همين جا شروع شد.» (آغاز تا پايان، سيري در جنگ ايران و عراق، محمد دروديان، مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ، ص125)
آقاي علي شکوهي هر نوع تلاش طرف ايراني را براي تعديل مواضع ايران در جريان مکفارلين کذب محض ميخواند، اما در اين زمينه سکوت ميکند که آيا استراتژي آقاي هاشمي در جنگ و پايان دادن به آن از طريق صلح با آنچه آمريکاييها دنبال ميکردند داراي اشتراکاتي بود يا خير. به عبارت ديگر، آيا ايشان از تلاش آمريکا براي نفوذ در جبهه انقلاب به منظور تقويت استراتژي خويش استفاده ميکند يا خير. آقاي شکوهي برداشت مرا از آنچه در جلسه سران مطرح ميشود، غلط ميپندارد: «شب با ديگر سران قوا مهمان احمد آقا بوديم... درباره اصرار آمريکا به تجديد رابطه با ايران مذاکره کرديم. مخالف و موافق صحبت کردند به نتيجه نرسيديم. بنا شد در جلسات بعد بحث و قبلاً با حضرت امام مذاکره شود.» (اوج دفاع، کارنامه و خاطرات سال 65 هاشميرفسنجاني، به اهتمام عماد هاشمي، نشر معارف انقلاب، سال 88، ص128) ايشان مدعي است مراد از تجديد رابطه همان ادامه مذاکرات با نيروهاي آمريکايي در ارتباط با گروگانهاي آمريکايي بوده و قسعلي هذا. اگر فرض را بر آن گذاريم که در جمع سران قوا بحث تجديد رابطه در ميان نبوده است اما برخي از واقعيتها را نميتوان کتمان کرد. همانگونه که از نظر گذشت، از سال 63 آقاي هاشمي اين هدف را دنبال ميکرده است که بعد از يک عمليات موفق و همزمان با پذيرش آتشبس، شعار "مرگ بر آمريکا" و "مرگ بر شوروي" حذف شود. آيا تلاش براي حذف شعار "مرگ بر آمريکا" به دنبال يک عمليات موفق بدان معني نيست که متقابلاً آقاي هاشمي نيز موفقيت برنامههاي خود را در ارتباط با جنگ در گرو همراهي آمريکاييها ميدانسته است؟
آقاي علي شکوهي براي اينکه ثابت کند آقاي هاشمي هيچگونه مسائل پنهاني با آمريکاييها نداشته است، حتي اظهارات تبليغاتي ايشان را در روز 13 آبان 65 مبني بر اطمينان نداشتن از هويت فردي که خود را مکفارلين ميخوانده با قطعيت تکرار ميکند:
«آقاي هاشمي رفسنجاني حتي به هنگام افشاي خبر سفر مكفارلين در تاريخ 13 آبان 65، با ترديد درباره مكفارلين سخن ميگويد چون هنوز هيچ مقام آمريكايي در اين باره، اظهارنظر نكرده بود و شايد فرد مورد نظر، مكفارلين نبوده باشد. هاشمي رفسنجاني ميگويد: «قيافه يكي از آنها به قيافه مكفارلين شبيه بود. البته ما هنوز صددرصد مطمئن نيستيم كه همان بوده است يا نه، چون كسي تا حالا صحبت نكرده است و كساني كه از طرف ما با آنها روبهرو بودند همان ماموران امنيتي ما در منطقه هستند و يكي از كساني كه در خريد اسلحه با آن دلالها بود...» (روزشمار جنگ ايران و عراق، ج 44، مركز مطالعات و تحقيقات جنگ، سال 1380، ص 585). 4 ـ در گزارش تاور نوشته شده است كه مكفارلين در سفرش به تهران تا هنگامي كه به اسرائيل رسيد، نميدانست قرار است يك اسرائيلي به نام "نير" كه مشاور نخستوزير اسرائيل در امور مربوط به تروريسم بود، او را در سفر به تهران همراهي كند (ماجراي مكفارلين، ص 119). حال چگونه است كه آقاي هاشمي رفسنجاني از تركيب هيأت مطلع بوده است؟ واقعيت اين است كه دشمني آقاي سليمينمين با آقاي هاشمي در حدي است كه او را از اعتدال خارج كرده و باعث شده كه او نهتنها بدون ادله سخن بگويد و حتي خلاف مستندات حرف بزند بلكه به تهمت و نسبتهاي خلاف واقع هم روي بياورد.»
براي روشن شدن اينکه در همين فراز نقل شده چند ادعاي خلاف واقع بيان شده است، به خاطرات خود آقاي هاشمي از روز ورود هيات آمريکايي رجوع ميکنيم: «آقايان [محسن] کنگرلو [مشاور نخستوزير] و [احمد] وحيدي [مسئول اطلاعات سپاه] آمدند. گزارش وضع هيات آمريکايي را دادند. يک چهارم قطعات هاک درخواستي را آوردهاند. آقاي مکفارلين مشاور ويژه ريگان و شخصيتهاي حساس ديگر آمريکا در هيأتاند.» (اوج دفاع، کارنامه و خاطرات سال 65 هاشميرفسنجاني، به اهتمام عماد هاشمي، نشر معارف انقلاب، سال 88، صص8-107)
در بيان اين فراز از خاطرات در روز 4 خرداد نه تعجبي از اينکه مکفارلين در هيئت آمريکايي است، ابراز ميشود و نه ترديدي در مورد هويت وي، لذا چگونه ميتوان پذيرفت که آقاي هاشمي چند ماه بعد در زمان اعلام عمومي اين خبر در مورد هويت فردي که خود را مکفارلين معرفي کرده، شک داشته است؟ همچنين آقاي هاشمي در روز 13 آبان ادعا ميکند: «کساني که از طرف ما با آنها روبرو بودند همان ماموران امنيتي ما در منطقه هستند و يکي از کساني که در خريد اسلحه با آن دلالها بود». براي روشن شدن صحت اين ادعا نيز روايت ديگري را مرور کنيم: «قرار شد هديه را نپذيريم و ملاقات ندهيم و مذاکره را در سطح دکتر هادي و دکتر روحاني و مهدينژاد مخفي نگهداريم.» (همان، ص108) بنابراين اظهارات آقاي هاشمي را مبناي قضاوت قطعي قرار دادن ميتواند تعارضات فراواني را موجب شود. ايشان شخصيتي سياسي است که با توجيههاي مختلف، مطالب مغاير با حقيقت را عنوان ميدارد. در اين رويکرد گاهي انگيزه، ايجاد يک حرکت تبليغاتي است، گاهي فريب دشمن و گاه... متأسفانه آقاي شکوهي براي بدبينانه ترسيم کردن اين تحليل که آيا ممکن است چند مقام عاليرتبه آمريکايي و اسرائيلي بدون هيچگونه هماهنگي با جرياني در ايران به يکباره سر از تهران درآورند، ميگويد:
«آقاي هاشمي رفسنجاني حتي به هنگام افشاي خبر سفر مکفارلين در تاريخ 13 آبان 65 با ترديد درباره مکفارلين سخن ميگويد: «... هاشمي رفسنجاني ميگويد: «قيافه يکي از آنها به قيافه مکفارلين شبيه بود. البته ما هنوز صددرصد مطمئن نيستيم که همان بوده است يا نه»... حال چگونه است که آقاي هاشمي رفسنجاني از ترکيب هيأت مطلع بوده است؟»
فرض کنيم اين برداشت و تحليل آقاي علي شکوهي دقيق باشد که يک مقام عاليرتبه آمريکايي بدون هماهنگي وارد کشوري که در اوج دشمني با آمريکا قرار داشت، ميشود و مذاکرات نيز در اين زمينه بيهيچ هماهنگي انجام گرفته باشد. قبل از پرداختن به اين برداشت تاکيد ميکنم هم صاحب اين قلم و هم ايشان ميتوانيم برداشت مستقل از يکديگر از اين مسئله داشته باشيم و ديگران نيز قضاوت خواهند کرد که کدام برداشت دقيقتر است اما اگر از يک سو به تحليل ناقد، برچسبهاي "دشمني و تحليل بافي" زده شود و از ديگر سو، اظهارات تبليغاتي آقاي هاشمي که با ديگر سخنانش در تعارض است، به عنوان سند متقن تبليغ گردد، بدون ترديد غيرمحققانه عمل شده است. براي نزديک شدن به حقيقت در اين موضوع کافي بود آقاي شکوهي اظهارات آقاي هاشمي و اطرافيان ايشان را در اين زمينه در کنار يکديگر قرار ميداد. حجم تعارضات در بيان ابعاد يک رخداد به وضوح روشن ميسازد که حتي بعد از گذشت ربع قرن نيز بناست برخي حقايق مکتوم بماند. اگر در سال 65 مصالح ملي حکم ميکرد که صرفاً به يک سوي اين ماجرا توجه شود تا مانع از انتقال بحران سياسي از آمريکا به ايران شويم، امروز در مقام کسب تجربه از رخدادهاي مهم سياسي کشور بايد مسئولان آن دوران را در وادي شفافسازي امور قرار دهيم. عملکرد افرادي چون آقاي علي شکوهي را ميتوان خدمت به مسئولي دانست که مايل نيست همه واقعيتها به جامعه انتقال يابد، اما قطعاً هيچگونه خدمتي به تاريخ نخواهد بود، زيرا فرصت گريز از پاسخگويي را براي مسئول ذيربط فراهم ميسازد.
آقاي هاشمي رفسنجاني موافقت با سفري سري به تهران را اينگونه بيان ميکند: «آقاي کنگرلو آمد و گزارش مذاکره با آمريکاييها را داد. اطلاعات چندان مهمي نداده بودند و خواستار آمدن به ايران –بهطور سري- براي بررسي نيازهاي جنگي ما بودند، گفتم اگر ميخواهند ما در لبنان براي آزادي گروگانهايشان کمک کنيم بايد 100 موشک فونيکس بدهند.» (اميد و دلواپسي، کارنامه و خاطرات سال 64 هاشميرفسنجاني به اهتمام سارا لاهوتي، دفتر نشر معارف اسلامي، سال 1387، ص435)
هرچند در اين فراز آقاي هاشمي موضع خود را به صراحت در مورد سفر سرّي کساني که داراي حدود اختيارات و همچنين اطلاعات در حاکميت آمريکا هستند، بيان نميکند، اما براي مخاطب مشخص است که موافقت تلويحي صورت گرفته است. همچنين روشن است که در اين سفر سرّي قرار نيست فقط سلاحي به ايران انتقال يابد، بلکه قرار است به همراه تسليحات، افرادي نيز به ايران بيايند که داراي مقام و موقعيتياند. براي روشنتر شدن اين موضوع جا دارد خبر منعكس شده در مورد محموله ديگري كه قبل از آن به ايران انتقال يافته بود را مرور كنيم: «صبح زود برادر محسن کنگرلو، تلفني اطلاع داد که امروز يک محموله موشک تاو از طرف آمريکاييها ميرسد، براي اينکه ما براي آزادي گروگانهايشان در لبنان اقدام کنيم.» (همان، ص433). براي آقاي هاشمي و حتي خواننده اين روايت، کاملاً روشن است اين سفر سري صرفاً به منظور انتقال سلاح که مذاکرات آن در خارج کشور صورت گرفته بود، نيست بلکه در جريان اين انتقال تسليحات، قرار بود مقامات آمريکايي نيز به تهران بيايند. حال اين سؤال مطرح ميشود كه آيا آقاي هاشمي از آقاي کنگرلو درباره سطح و رتبه مقامات آمريکايي که قصد ورود به ايران را دارند، سؤال و پرسشي نكرده است؟! چرا اين پرسش در خاطرات طرح نشده است؟ آيا ميتوان ادعا کرد وقتي آقاي کنگرلو از سفر سرّي افرادي خ
به نام خداوند رحنمگرو مهربان